الهه‌‌ ناز
تبریک
   نوروز یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است.
   خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند.
   زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. 
   نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
   مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۲۳ فوریه ۲۰۱۰ خود، ۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز،
   با ریشهٔ ایرانی به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد.
   در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، 
   جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر 
   آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است. 
   پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، 
   به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیده‌بود.
 نوشته شده توسط امید در ساعت 7:31 بعدازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


عید نوروز

                           


   باز هفت سین سرور
   ماهی و تنگ بلور
   سکه و سبزه و آب
   نرگس و جام شراب
   باز هم شادی عید
   آرزوهای سپید
   باز لیلای بهار
   باز مجنونی بید
   باز هم رنگین کمان
   باز باران بهار
   باز گل مست غرور
   باز بلبل نغمه خوان
   باز رقص دود عود
   باز اسفند و گلاب
   باز آن سودای ناب
   کور باد چشم حسود
   باز تکرار دعا
   حال ما گردان تو
   خوب راه ما گردان تو راست
   باز نوروز سعید
   باز هم سال جدید
   باز هم لاله عشق
   خنده و بیم و امید


   به نام یزدان پاک ای خداوند دگرگون کننده ی دلها و دیده ها ای تدبیر کننده ی روز و شب 
   ای دگرگون کننده ی حالی به حالی دیگر حال ما را به بهترین حال دگرگون کن ............ آمین 


   فرارسیدن فصل رویش گل و برافروختگی آتش اهورایی نورزباستانی را به همه شما تبریک عرض میکنم،
   امیدوارم عید با بوسه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با همه ی امیدهایش برهمه ی شما فرخنده باشد. 
   باغ رویاهاتان پرشکوفه، شکوفه های زندگیتان پربار و تن و دل و روحتان شاد و تندرست باد.


 نوشته شده توسط امید در ساعت 7:05 بعدازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


روزها گذشت و کنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خونه نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت ، فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . " گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوت در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت " ماری در لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی " گنجشک در خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت " و چه بسیار بلا ها به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .
 نوشته شده توسط امید در ساعت 5:05 بعدازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


يك روز زندگي

 

 دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
 ***
 زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

 نوشته شده توسط امید در ساعت 4:45 بعدازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


گریه


   باز امشب دلم بار گریه دارد. علت نمیدانم. سبب نمیدانم. ولی حال را میدانم. حال عجیبی دارم امشب.

   غم غریبی دارم امشب. بی جهت دلم خونه ، بی جهت غمگینم . دلم میخواهد بگریم. غریبانه بگریم.

   بی کسانه بگریم.

   دلم پر است از این دنیای وا نفسا ، دلم پر است از این عادت ها ی زشت. دلم پر است از صدای شور شهر نشینی ،

   دلم پر است از مزه بلند با هم نشینی. می خواهم امشب تنها باشیم.

    من و تو ، من و عشق ، من وما.

   دستم بی اختیار می دود بر روی کاغذ، زبانم بی صدا می خواند از روی سطر های نوشته قلبم.

   اه امشب چگونه شبی است؟ 

   صدایی از دور نوایی غمگین زمزمه می کند. نوایی پر شور ، پر درد ، پر عشق.

   تاب امشب ندارم. امشب عجیب ترین شب زندگی ام است. امشب غم عجیبی دارم. باز امشب دلم بار گریه دارد.



 نوشته شده توسط امید در ساعت 4:01 قبل‏ازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


بهترین رفیق

   زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

   ديدم يه سايه افتاد روم

   سرم رو آوردم بالا

   نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

   تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

   گفت:تنهايي

   گفتم:آره

   گفت:دوستات كوشن؟

   گفتم: همشون گذاشتن رفتن

   گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

   گفتم:اشتباه كردم

   گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

   گفتم:نه

   گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

   گفتم:بودم

   گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

   گفتم:بردم، همين الان بردم

   گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

   گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-   سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

   گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

   گفتي:ببخشم؟

   گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

   گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

   تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم 

   گفتم:فقط شرمندتم

   گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

   گفتم:آخه تنهام

   گفتي:پس من چي رفيق؟

   من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

   من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

   اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

   من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

   هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

   اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

   ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

   گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

   گفتم دوست دارم...

   گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

   بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

   يك كلام،خدا تو بهتريني



 نوشته شده توسط امید در ساعت 3:57 قبل‏ازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


تنهایی

   زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

   كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

   خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

   پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

   و پرده هايش از جنس فاصله هاست

   ديوار هايش به رنگ سياه است و

   نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

    تنها همخانه و همسايه ام غم است

   زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

   هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

   وكليد خانه هم در دست اوست

   مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره 

   و به تماشاي انتظارمي نشينم

   تا او مرا از اين قفس آزاد كند

   كه كليد خانه ام در دستان اوست

   و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

   اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

   نام خانه ي من تنهاييس



 نوشته شده توسط امید در ساعت 3:51 قبل‏ازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


مدیریت بحران

 

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد.
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم.

 

 نوشته شده توسط امید در ساعت 11:44 قبل‏ازظهرمربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لينک مطلب ]


صفحه قبل» .:. «صفحه بعد


 
Copyright © 2006  Editor : Bahman Parsoon